تبليغاتX
شب تنهائیم
.:: چراغ در تاریکی ::.

برای مشاهده در ابعاد اصلی  کلیک کنید :

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 15:58 توسط کوروش |

.:: کبریت::.
یک کبریت زدیم که فقط اینجا رو روشن نگه داریم. 
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 1:7 توسط کوروش |

.::مردی که از گرسنگي در گذشت!! ::.

سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند.
شب ها هر کسي شاکليد و چراغ
دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده  ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.

ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا رمان بخواند . دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند. 
زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود  چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت. 
مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت   و مي ديد که خانه اش غارت شده است. 
يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت.  خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند. 
حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ  مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند. 
بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند. 
و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند. 

مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت. 


ايتالو کالوينو، نویسنده ی معاصر ایتالیایی

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 3:30 توسط کوروش |

.:: روز مادر مبارک ::.
مادر عزیزم روزت مبارک

روز مادر

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 23:12 توسط کوروش |

.:: باز هم بهانه ::.
سلام به همگی رفقا

باز هم مدتی که چیزی ننوشتم. خودم هم نمی دونم چمه؟؟؟ تنبلی؟ یا اینکه اصلا دست به قلم نمی ره. اما به هر حال امیدوارم طلسم بشکنه .

در پناه خداوند باشید.

+ نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 2:22 توسط کوروش |

.:: بازگرداندن پیشکش ::.

«اگر مردي از سر ابلهي با من بد کند، من او را در پناه مهر بي کينم جاي خواهم داد؛ بد هر چه از او بيش آيد نيکي من بيش بدو بازخواهد رسيد.» وقتي ساده لوحي او را دشنام گفت، بودا، ساکت و خاموش، گوش داد؛ اما چون آن مرد از دشنام گفتن باز ايستاد، بودا از او پرسيد: «اي فرزند، اگر مردي نخواهد پيشکشي را که به او مي دهند بپذيرد، آن پيشکش از آن که خواهند بود؟» مرد پاسخ داد «از آن پيشکش آورنده.» بودا گفت «پسرم، من نمي خواهم دشنامت را بپذيرم، تمنا دارم که آن را خود نگاه داري.»

بودا

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 14:19 توسط کوروش |

.:: سفر زندگی::.

زندگي سفري زيبا خواهد بود اگر، آموختن مداوم و كشف باشد.
پس هر لحظه آن با هيجان همراه است
چون هر لحظه دري نو را مي گشايي ،
و هر لحظه با رازي نو. روبرو ميشوي


آفتاب در سايه مولف: اشو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 14:54 توسط کوروش |